تقدیم به همه مادران و بانوان مهربان
مادرم پاکتر از برگ گل است
دل او چون دریاست
بدرِ ماه پیش رخش نورِ چراغ
مهربان همچون نسیم
با صفا همچو بهار
زینت خانه ی ماست
رهرو مادر خوبم زهراست
«آذر» است اما او
نه چو آذر، چو گلستان شده در خانه ی ما
کف پایش شده آستانِ بهشت
نفسش عطر خداست
دست او دست مسیح
که به یکدم بکند زنده مرا
مادرم لبخند است
که نگاهش غم دل میشوید
و دلم گرم است چون:
همه ی خستگی ام را بکند خوب خراب
حرفهایش پُرِ مهر
رهِ او مملو عشق
صوت قرآنش را
روی پایش که مرا میخواباند
یاد دارم من از آن کودکی ام
گریه هایم همگی بود دروغ
بود فریب
که فقط در بغلش جا گیرم
گرمی آغوشش
که مرا خوب به خود میچسباند
همه ی آرزوی کودکی من شده بود
و خدا میداند
همه آرزوی امروزم
همه آرزوی کودکی من شده است
تن تو سالم باد
نفست پابرجا
گل لبخند همیشه به لبت جا گیرد
نیست اما دیری
که خداوند «لطفی»
کرده است قسمت من
با بهار آمده است
خانه اش سمت بهار نارنجها
یک کمی بالاتر
روی شیرینی انجیرک هاست
شده است سنگ صبور دل من
که به یک پلک زدن خنده نشانَد به لبم
همه جا هست کنارم چه حقیقت چه خیال
مادرش
که شده مادر من
آیه های نور است
به میان گل سرخ مستور است
قلب او قلب گل رازقی است
مادر است اما او
مرد میدان وفاست
همچو سروی ایستا
همچو یک شاخک رز پر احساس
چه قشنگ است برازنده او
نام مادر
که بهشت در کف پایش
دیرزمانی است که کرده جا خوش
من از رسم زمانه گِله دارم
دلی اندر دل قافله دارم
نمانده اشک بر چشمانم اما
ز غم خون بر جگر گشتم خدایا
ز صحرا هرکجا دیدم پر از غم
یکی زخمی، یکی خاکی، یکی خَم
یکی دست بسته پر اندوه و بیمار
یکی بر سوی نی چشمش گرفتار
یکی بی طفل لالایی بخوانَد
یکی از قافله تنها بماند
زمین گویی ندارد روز راحت
گمانم گشته بود آنجا قیامت
به روی نی شده آواره خورشید
کنار علقمه یک کوه پاشید
ستوران را ز نعل آماده کردند
به روی روح قرآن می دویدند
براشان تکِّه معجر قیمتی شد
برای قطع انگشت فرصتی شد
دوباره از مدینه یاد کردند
دل عبد عمر را شاد کردند
به دنبال یتیمان می دویدند
چه بس گوشواره با سیلی خریدند
صدای هلهله می آمد هر سو
شده زخم زبان بر زخم دارو
من از رسم زمانه گله دارم
دلی اندر دل قافله دارم
یکی را سلسله بر دست و بر پا
یکی گوید کجا رفتی تو بابا
یکی در گوشه ای از یک خرابه
ز ترس سایه هم در اضطرابه
یکی از کودکی با زجر همراست
برای هر غمی با صبر همراست
به دل صد کربلا دارد ز آغاز
دلش بر روی نی بنموده پرواز
در او بی تابی عاشق بدیدند
که با خنجر سر دل را بریدند
دو دست آن علمدار تا قلم شد
به نی سرهای بسیاری علم شد
خدایا اربعین یار بگذشت
چه ایامی به آن بیمار بگذشت
به روی دست و پایش جای زنجیر
به خون پاک او بنموده تصویر
به هنگام فرار اهل بیتش
خودش گردیده زندانی آتش
ز یک سو از مریضی درد دارد
که رخساری به رنگ زرد دارد
ز آن سو از پدر یا که برادر
فقط بیند ز آنها روی نی سر
خدایا کشته شد او هم در آنجا
که دید بر تیزی نی رأس بابا
گلایه از تو هم دارم خدایا
چه آمد بر سر فرزند زهرا؟
شعرخوانی شاعر اهل بیت یاسر محمدی، پیرامون حضرت رقیه(س) در هیئت محبان آل عبا(ع)
مراسم شعر خوانی شاعر اهل بیت(ع)
شب هفتم محرم؛ هیئت حضرت قاسم(ع)؛
شهر پردیسان،بلوار حافظ، مجتمع حافظ 3
دهه دوم ماه محرم؛ هیئت محبان آل عبا(ع)؛
از دوشنبه 6/9/91 به مدت 7 شب. 45 متری صدوق، 20 متری فجر،کوچه 8، 16 متری المهدی
من گفتههایی تلخ دارم زان حقایق
صحرا شد از خون شقایقها چو دریا
اما حقیقت جاودان مانده است بر ما
گرگان چه وحشیوار غم میآفریدند
از ساقه گلهای شقایق را بچیدند
گرگان نقاب آدمی بر خود کشیدند
هفتاد و دو یار خدا را سر بریدند
سجاده شد صحرا ز خون پاک آنان
دجله ز شرمش همچنان مانده است گریان
گلها یکایک خشک یا پژمرده گشتند
دست امام المتّقین زنجیر بستند
صحرا سراسر درد بود و غربت و غم
خورشید هم بر نیزه شد در روز ماتم
گرگان حیا را واژهای بیگانه دیدند
از رأس آل مصطفی معجر کشیدند
گر سر به روی نیزهها آنجا علم شد
دست علمدار خدا گرچه قلم شد
آنان نشان سرفرازی را گرفتند
بر روی نی آیهی «جاءالحق» سرودند
گرگان به نام دین جامه می دریدند
اما که «نار» جاودان بر خود خریدند
.: Weblog Themes By Pichak :.
تبلیغات 